حسرتم از آن است
که شاید به خاطر خواسته های دلِ دیگران
خواستنی ترین خاطره ی دلم را
به امواج اُسیانگر تقدیر هدیه کنم
و یادش را همچون نقشه ی گنجی
به ساحل غم انگیز سرنوشت بسپارم
و تا ابد به دنبال گنجی چون او
در هیاهوی ساکت احساس
پریشان و پشیمان بمیرم.
( دل نوشته ای از طرف یکی از دوستان عزیز )

+ نوشته شده در
89/02/15ساعت 23:15  توسط sanaz
|
قصه ای آغاز شد با حضوز خدایی که خالق هر حکایت جاودانه است .
قصه دیدن ها و شنیدن ها ، بود ونبود ها ، اشک ها و لبخند ها با شوق خواستن و تکرار شدن .
قصه رفت و آمد ها با چرخش این ثانیه در هر شب و روز.
دور هم بودن ها ، شاد بودن ها پای هر حادثه و مشکل و غم کنار هم بودن ها پا به پای هم نوع را ه رفتن و دست به دست با همان مردم و از جنس همان آینه ها رشد دادن ، سبز کردن تا به بالا رفتن.
و خدا را شکر که در هر نفس و لحظه ی عمر تنها ننشستی .
در کنار همه ی مردم شهر فکر کردی ، کار کردی ،تا سرانجام یک سال پر از خاطره شد ، با هزاران سفر و عشق و امید ، با یکی بود و نبود ساختی ، آباد کردی کوله بارت همه ایمان و خوشی .
و قصه ی چرخیدن این چرخ و فلک ، قصه ی سیصد و شصت و پنج توفیق ملک با سرآغازی نو این گونه خوانده شد :ای دگرگون کننده قلب ها و چشم ها ، ای گرداننده شب ها و روز ها ای تغییر دهنده حال و احوال ، متحول کن حال مرا به نیکو ترین حال ، قصه ای که به هر روز و شب و لحظه ی عمر من و تو رنگ تحول می داد.

قصه چهار فصل 88 تنها یک بار خوانده شد لحظه هایش تنها یک بار از عبور پر حادثه ی چشمانت گذشتند و تنها چند صفحه ی دیگر مانده تا آخرین فصل از قصه ی نایاب 88 به پایان برسد.
وامسال قصه ای دیگر در دفتر سال 1389

چه کسی قصه را می خواند؟
چه کسی با من و تو راه سفر میداند ؟
امسال هم من و تو می آییم تا بار دیگر به لبخند خدای بزرگ و مهربانمان لبخندی دوباره زنیم و زیباترین و پاک ترین نگاه را در دفتر حکایت مان ماندگار کنیم.

+ نوشته شده در
88/12/28ساعت 23:27  توسط sanaz
|
یه روزی وقتی که چشمهای جستجوگرت ،
توی آسمون خدالا به لای ابرا ،
پی یه شعاع نورمی گردن تادلتو گرم و روشن کنه ،
یهو متوجه میشی که نم نم بارون برکت خدا ،
دلتو آب پاشی کرده و هر چی غبار غم بوده شسته و برده .
و تو اون وقته که میفهمی آسمون خدا اگه صافه ، اگه ابری ،
اگه تاریکه و اگه روشن ، فقط و فقط برای تو و به خاطر توست.
به نظر من همه قطرات بارون و ظیفه شون اینکه که غبار غم دل های ما را شست و شو بدن ولی اینکه دل ما صاف و روشن بشه بستگی به خودمون داره که اجازه بدیم قطرات بارون روی دلمون بریزن یا اینکه نه .
اللهی همیشه ایام دلتون صاف و رنگین کمونی باشه..

+ نوشته شده در
88/10/13ساعت 19:57  توسط sanaz
|
+ نوشته شده در
88/09/13ساعت 16:14  توسط sanaz
|
همیشه همین طوره....
در اوج به پایین نگاه می کنیم
و از پایین حیران بالاییم
در هر دو صورت فرق نمی کنه
چون از بغل دستی مون غافلیم

+ نوشته شده در
88/05/28ساعت 22:19  توسط sanaz
|
خبرنگاري يعني تحمل، يعني حسي ميان بودن و نبودن خبرنگاري يعني هميشه در حال دويدن، نوشتن، جستوجو با يك ضبط صوت، يک دوربين، يک خودکار و يک برگه سفيد... و بزرگترين ابزارش يک جسارت بزرگ است و يک دل طوفاني، ميان هستها و نيستها خبرنگاري يعني هنرمندي، عشقورزي و تعهد داشتن بعضي او را كنجكاو ميدانند و عدهاي هم مزاحم. خبرنگار در چشم بعضيها خار است و به نظر خيليها خبرنگار يعني صبور و درد آشنا. خبرنگار را بعضيها فرصتطلب ميخوانند و عدهاي فرصتساز و نردبان ترقي و البته خيليها او را در سوزاندن فرصتهاي باد آورده ستايش ميكنند خبر يعني فرياد دردمندان بي زبان، يعني هر چه خوب هر چه بد، يعني زندگي , خبرنگار يعني دويدن منهاي توقف و نوشتن يک کلمه حرف حق، يعني شکننده سکوت ها اما به ياد داشتن خيلي چيزها
و در آخر روز خبرنگار ,ميثاق براي نوشتن حق , روز تقديس قلم بر همه ی خیرنگاران به ویژه همکاران عزیز خودم مبارک

+ نوشته شده در
88/05/17ساعت 22:34  توسط sanaz
|
چه پر جفا و به ناروا راه بر عبور علاقه می بندیم ،
محبتها چه بی وفایی ها در پی آهنگ دل نشین خود دارند ،
رفیقان چقدر زود نوای نارفیقی سر میدهند و به خود می بالند که
حقیقتی شگرف را یافتند و بعد از این به ظاهر رهایی همای سعادت بر سرشان لانه ای ابدی خواهند ساخت،
و چه تاُسف بار است دیدن یارو غمخوار لحظه های شیرین را
در آینه ی سیاهی، توجیح ،دروغ و نفرت ،
آری این است نتیجه ی عشق مترسک به کلاغ
که مزرعه ای نابود شود و حاصل آن مرگ کبوتر باشد.

+ نوشته شده در
88/04/19ساعت 16:3  توسط sanaz
|
" من به آمار زمين مشکوکم
اگر اين سصح پر از آدمهاست
پس چرا دل تنهاست ؟ "
من گمانم همه جا قطب جنوب است امسال
که کسي نيست وگر هست
به يک دخمه يکرنگ سفيد
عاجز از عشق اميد...
استوا گرمترين نقطه سرد دل ماست
و دل بي کس ما
در مسيريست که پايانش نيست...

+ نوشته شده در
88/03/07ساعت 14:38  توسط sanaz
|
چهار شمع به آهستگی می سوختند،در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش می رسید
شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم،هیچ کسی نمی تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودی می میرم.......سپس شعلهَ بمانم.........سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت شمع سوم با ناراحتی گفت:من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند،آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود عشق بورزند..............طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد ناگهان کودکی وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را دید،گفت:چرا شما خاموش شده اید،همه انتظار دارند که شما تا آخرین لحظه روشن بمانید.........سپس شروع به گریه کرد...........
پــــــــس شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زمانی که من وجود دارم ما می توانیم بقیه شمع ها را دوباره روشن کنیم، مـن امـــید هستم.......
با دلی پر از امید و چشمانی که از اشک و شوق می درخشید.....کودک شمع امید را برداشت و بقیهَ شمع ها را روشن کرد

+ نوشته شده در
88/02/18ساعت 19:10  توسط sanaz
|
ساعت دیواری ، حتی نیمه های شب ، یکه و تنها می تازد بی وقفه و بدون خستگی !
انصاف نیست در روشنایی روز رفیق باشی و در تاریکی شب نا رفیق ،
میتوانی رفیق نیمه راه نباشی !
مگه نه اشک ، زیباترین شعر و بیتابترین عشق و داغ ترین اشتیاق و تب دار ترین احساس و خالص ترین گفتن و لطیف ترین دوست داشتن است که همه ، در کوره ی یک دل بهم آمیخته و ذوب شده اند و قطره ای گرم شده اند ، نامش اشک ؟!
اشک که می بارد و ناله که بر می آید و گریه که اندک اندک در دل میروید و ناگهان در گلو
می گیرد و راه نفس را می بندد و به ناچار منفجر می شود.
این زبان صادق و طبیعی شوق و اندوه و درد و عشق یک انسان است.
سکوت ، خلوت ، تاریکی ، زمزمه های شیرین ،
اشک های شور کمی شیرین تر از شیرین .......

+ نوشته شده در
88/02/11ساعت 23:10  توسط sanaz
|
خدا یا
مرا دریاب
که دل دریایی من
بی تو مرداب است

+ نوشته شده در
88/02/04ساعت 19:58  توسط sanaz
|
دنیا غروب و افق آرزوهاست
دنیا سراب شادی ها و کامیابی هاست
شاید دنیا
مروریست بر فصل افکارمان
شاید دنیا
تکراریست بر رنج هایمان
تنها نوری که در تاریکخانه ی دلم میدرخشد
امید به خداست
که هیچ گاه خاموش نمی شود.


+ نوشته شده در
88/01/20ساعت 21:26  توسط sanaz
|
کاش می شد سکوت غریبانه نیلوفر های اسیر مرداب را معنا کرد!
ای کاش می شد صحبت های گل با پروانه را فهمید.
ای کاش می شد بیشتر مهربان بود و عاشقانه دیگران را دوست داشت،
ای کاش می شد طبیعت را درک کرد و به راز گل سرخ پی برد.
و دنیا را از دریچه دیگری تفسیر کرد،
ای کاش می شد دل را با محبت و آرامش را با قلب پیوند زد

+ نوشته شده در
87/04/20ساعت 20:45  توسط sanaz
|
من چیستم ؟
افسانه ای خموش در آغوش صد فریب
گرد فریب خورده ای از عشوه ی نسیم
خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای
رازی نهفته در دل شب های جنگلی

+ نوشته شده در
87/02/05ساعت 23:33  توسط sanaz
|
زمین جای زیستن نیست ، به سوی آسمان ها راهی
باید جست . دنیا برای نفس کشیدن تنگ است باید به
بالهای معنویت مان الفبای پرواز بیاموزیم و بدانیم که
آسمان همه آدم ها یک آسمان نیست.آسمان هر کسی
به قدر معرفتش ، ارتفاع دارد ،حتی ممکن است آسمان
یکی ، زمین زیر پای دیگری باشد.زمین جای زیستن و
نگریستن نیست آری به سوی آسمان ها راهی باید
جست.....

+ نوشته شده در
87/01/18ساعت 21:6  توسط sanaz
|